هری پاتر ۱-۷

آخرین فیلم ها و کتاب های هری پاتر و تحلیل و بررسی آن ها

تولد دوباره ی وبلاگ و نقدی بر کتاب 7 هری پاتر: پایان خوش پس از 7 سال رنج و مشقت

امروز اولین سالروز انتشار جهانی کتاب 7 هری پاتر یعنی هری پاتر و یادگاران مرگ است.

از امروز وبلاگ با ظاهری جدید مجددا با جدیت شروع به کار خواهد کرد. و به عنوان اولین مطلب نقدی بر کتاب 7 را می گذارم:

     

فرق اصلی هری پاتر 7 با 6 کتاب قبلی در این است که از قالب مدرسه ای خارج شده و به صورت سفری اودیسه وار درآمده. در اینجا دیگر با درس و تحصیل و دغدغه های مدرسه ای رو به رو نیستیم چرا که البته برای اولین بار تاریکی را با تمام وجود خود احساس می کنیم. حتی کتاب با ولدمورت آغاز می شود، وزارت سحروجادو سقوط می کند، هاگوارتز تسخیرناپذیر تسخیر می شود. و درواقع همه چیز از آن تاریکی می شود. در این کتاب محفل ققنوس نقش محوری چندانی ندارد که می توان از دلایلش به مرگ دامبلدور اشاره کرد.

مرگ های بسیاری در کتاب اتفاق می افتد که نخستینش مرگ هدویگ، جغد هری است. و بعد از آن افراد زیادی من جمله مودی چشم باباقوری، دابی، فرد ویزلی، کالین کریوی، ریموس لوپین، نیمفادورا تانکس، سیوروس اسنیپ و... نیز کشته می شوند.

مساله ی دیگر پیش بینی پذیر بودن اتفاقات کتاب است. بر خلاف کتاب های قبلی این جا همه چیز از قبل قابل پیش بینی بوده. همه از قبل حدس زده بودند که هری خود جان پیچ است، اکثریت در مورد بیشتر مرگ ها درست حدس زده بودند، (شاید تنها مرگ دابی و هدویگ و فرد غافلگیرکننده بود) همه گفته بودند که درنهایت هری باید کشته شود(و البته بعد زنده شد!)، و... به همین دلیل رولینگ در عین دنبال کردن خط داستانی یافتن جان پیچ ها و نابودی آن ها که از کتاب های پیشین مشخص بود، دو خط داستانی کاملا جدید نیز افزوده است: گذشته ی دامبلدور و یادگاران مرگ. که البته این دومی در یک سوم پایانی داستان وارد ماجرا می شود ولی در نابودی ولدمورت نقش محوری ایفا می کند.

کتاب 7 بر عکس کتاب ششم که چندان سیاه نبود و بیشتر ساکن و حول محور روابط شخصیت ها و مسائل رومانتیک آن ها می گشت و اصلا در کتاب خبری از ولدمورت نبود، (البته پایان کتاب به شدت تکان دهنده و تاثربرانگیز بود) بسیار سیاه و به اصطلاح اکشن است. در این جا چندان از روابط آدم ها خبری نیست. و نکته ی دیگر شلوغ بودن کتاب 7 است. که با وجود حجم زیاد(که دومین کتاب طولانی بعد از محفل ققنوس است) توانایی جمع بندی تمام نکات مبهم و سرانجام همه ی شخصیت ها را ندارد. و می توان گفت بسیاری از شخصیت ها تنها در داستان حضور دارند. به خصوص به نظر من بلاتریکس لسترینج که واقعا در حقش کم لطفی شده.

مهم ترین نکته به نظر من همان قدرتی است که هری دارد و ولدمورت از آن بی خبر است. قدرتی که قبلا دامبلدور از آن به هری گفته بود ولی هری عشق را به مسخره گرفته بود، این جا می بینیم که درواقع عشق بوده که همه چیز را صورت داده: این عشق اسنیپ به لی لی بود که باعث شد از ولدمورت بخواهد لی لی را نکشد، همین عشق باعث برگشتن وی به جبهه ی خیر شد، ولدمورت به همین دلیل به لی لی فرصت نجات خودش را داد ولی لی لی باز به خاطر عشق به هری فداکاری کرد و باعث در هم شکستن جسم ولدمورت شد. چشم های هری که از آن لی لی بودند باعث کمک اسنیپ به دامبلدور و جاسوسی او از ولدمورت شد، عشق دامبلدور به گریندل والد باعث کور شدن وی در برابر نیمه ی تاریک او شد، عشق مالی ویزلی به فرزندانش باعث کشته شدن بلاتریکس لسترینج شد، عشق هری به دوستان و همراهانش باعث فداکاری و مرگ داوطلابنه اش شد که البته باز باعث مصونیت آن ها هم شد، نارسیسا مالفوی به دلیل عشق به فرزندش دراکو ولدمورت را فریب داد و به دروغ به او گفت هری مرده و...

همین ها به خوبی نشان می دهند که دو تم اصلی کتاب هفتم "عشق" و "مرگ" است.

ولی به نظر من یکی دو فصل پایانی کتاب چندان سنخیتی با بقیه ی ماجرا ندارند و همه چیز زیادی خوب به پایان می رسد. پس از این همه مرگ و تاریکی و رنج و غصه چنین پایانی که ناگهان مالی ویزلی، بلاتریکس بی رقیب را بکشد و هری ولدمورت را کمی زیادی خوب به نظر می رسند. هرچند همین پایان نیز بسیار خوب نوشته شده و شکی در پختگی آن نیست ولی...

در پایان 2 سوال که من مدت هاست دنبال پاسخشان هستم:

  1. بالاخره چرا بعضی تبدیل به روح می شوند و برخی نه؟
  2. چرا در پایان ولدمورت کشته شد؟ می دانم که ولدمورت برای گفتن آوادا کداورا از ابرچوبدستی استفاده کرد که در واقع از آن هری بود و هری هم از اکسپلیارموس و ابرچوبدستی بر ضد صاحب حقیقی خویش عمل نمی کند ولی چرا ابرچوبدستی طلسم را به سمت خود ولدمورت برگرداند؟ می توانست کاری نکند.

©استفاده از این مطلب تنها با ذکر لینک وبلاگ هری پاتر ۱-۷ بلامانع می باشد.

  
نویسنده : سهند ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧